خرید بک لینک
اینوازسردلسوزی والبته بخاطرشغلم دارم میگم گشنه بمونین ولی لب ب سوسیس کالباس و...نزنین بهترین برندها هم گوشت روازکشتارگاه میخرین اینویادتون نره یه گاوی داشتیم که دچار بیماری لکوز(سرطان )شده بودبردیمش کشتارگاه تااونجاکالبدبشه تامیزان بیماری رومتوجه بشیم تمامی کشتارگاه ها یه دامپزشک دارن ک کارش بازرسی گوشت ولاشه هستش وقتی حیوان ذبح شد کبدشوبرش زدیم فقط عفونت پاشید...این لاشه بایدمیرفت توکوره بسوزه ولی خیلی راحت باچندمیلیون پول این لاشه رفت توخط تولیدکه بشه سوسیس وشماهامیل کنینحالامتوجه ای چرا اینقدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 12:08

صبح با استارت خوردن های نصفه نیمه شروع کار شدانگاری ماشین حالیش میشه یه مقداردیرم شدگازشوگرفتم وبرای باردوم یه سگ البته یه پدرسگ ازبین تمام ماشین ها صاااااف اومدخوردب سپر خودش هیچیش نشدحالاپرایدسپرشکست چراغ شکست چندتافحش ناموسی بهش دادم پاشدرفترسیدم سرکار دیدم دیشب ساعت ۳ دزداومده یه ۱۰۰ مترکابل برق روبرده همه مشغول تجزیه تحلیل فیلم دزده بودن اینقدرریلکس کابل برق سه فازوبازمیکردمن گفتم این ادم حتما تحصیل کرده ی برق هستش وگرنه این همه مهارت طبیعی نیست ولی چیزیک برام جالب بودشوخی وخنده های مال باخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 12:08

دلم دلم خواب میخادیه خواب عمیق ‌...صبح ها ب حدی بی رمق هستم ک جونی برای بلندشدن ندارم‌ تاچشم بازمیکنم یه قهوه میخورم تاویندوزم بالابیادولی قهوه دیگ هیچ اثری روم ندارهتابخوام برسم سرکاربایدیکساعتونیم پشت فرمون باشم ک صدبارخوابم میگیرهتامیرسم جلوآفتاب هستم تاساعت چهار ک راه بی افتم بیام خونه وقتی میرسم مثل جنازه می افتم دخترم طفلی منتظرم نشسته ک باهاش بازی کنم یکساعتی باچشم نیمه بازباهم عروسک بازی میکنم وبیهوش می افتمروزی ۱۲ ساعت کاربدون تعطیلاتاین تمام زندگی منهنه کم ترنه بیشتروصبح تکرارو هی تکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 12:08

سرکار در زمان حاضریکی ازبچه ها ازسرطنزوقتی لباس تنم نبودچون بقدری گرم بودک دیگ نتونستم پیرهن روتنم نگه دارم یه فیلم کوتاه باچندتاعکس گرفت بعدا نشون داد همگی زدیم زیرخنده ولی وسط فیلم یه چیزی ذهن منودرگیرکرد چون دوربین روازپس کله ام گرفته بوددیدم چقدرموهام سفیدشدن چقدرنسبت ب بقیه ک فاصله ی چندانی ندارم پیرترنشون میدم گَرد پیری روی تن وصورتم بدنشسته ولی بخدا من هنوزدارم فکرمیکنم (بزرگ شدم چیکاره بشم)اره علی جااااان چشم ب هم زدنی کل موهام سفیدمیشه اصلا هم ارثی نیست منوروزگاروایامی ک بهم گذشت سرویسمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 12:08

عمرگران میگذردخواهی نخواهی...واقعاهم همینطوره تاچشم ب هم زدنی بایدبریم...خوشبحال اونیک ازتنهافرصت زندگیشبه نحواحسنت استفاده میکنهمنکه یه حال درگیرگذشته امیه حال درگیرآیندههیچ وقت تولحظه نتونستم زندگی کنمهمیشه یه مرگم میشد...   نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۴۰۳ ساعت 13:0 موضوع | لینک ثابت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: چهارشنبه 29 فروردين 1403 ساعت: 14:24

این روزها هم گذشت

هرچندسال خوبی نبودبرام

ولی دیگ ۱۴۰۲نفس های آخرشو

داره میکشه

امیدوارم سال جدیدیه تغییر

مثبتی توزندگیم اتفاق بی افته

آمین

 

نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۲ ساعت 13:25 موضوع | لینک ثابت

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 17:46

دیروزنزدیکای غروب دیدم توخونه دارم دیونه میشم زنگ زدم بعدمدت هایه بطری شراب خریدمنصف بیشترشودرحدانفجارخوردمبقدری بدنموریخت ب هم شدم یه بخاری ....بعدوسط این حجم ازفشاردلم میخاس بایکی حرف بزنمبین این همه ادم دلم رفت پیشیه بنده خدایی خلاصه پیام دادک ای کاش نمیدادحالموخراب ترکردورفتهرچندمن روکسی حسابی بازنمیکنم ولی دیشبی دیگ نوبربودادم تنهاباشه شرف داره ک بخادبایه عده حتی حرف بزنه....   نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۲ ساعت 10:41 موضوع | لینک ثابت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 16:11

بعضی وقتها رفتن خیلی بهترازموندنه طلاق همیشه بدنیستبعضی وقتها طلاق راه نجاتهفقط ب این باوررسیدم آدمی که یکبارشکست خوردهیکبارداغون شدهیکباررفته مرگودیده برگشتهیکبارتمام زندگیشوباختهیکبارطمع تلخ رفتن وجاموندنوچشیدهیکبارتمام زندگیش یکشبه رفته هوایکبارتمام خاطرات جلوچشمش سوختنورفتن هواااااااین ادم بعدش دیگ حق زندگی ندارهحداقل اینک نبایددنبال زندگی مشترکمجددباشه چون اون ادم نرمالی نیسچون باتمام آدم هایی راست راستدارن راه میرن خیلی فرق دارهاین ادم هااگ قرارباشه دوباره شکستبخورن دیگ هیچی هیچی هیچی ازشون نمی مونه.....حالامن درآستانه ی یه طلاق هستمعب نداره روزگارلابدحقم بوده   نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۲ ساعت 21:49 موضوع | لینک ثابت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 16:11

ازنظرروحی روانی خیلی داغونم...

نه راه پس دارم نه راه پیش

خدایا ....

هیچی ولش کن

 

نوشته شده توسط علیرضا در جمعه ۸ دی ۱۴۰۲ ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 11:58

لعنت به تمام قرارهای فیک

لعنت به تمام قول های فیک

لعنت به تمام عشقوعاشقی

لعنت به تمام حس های ناتمام

لعنت به هرچی دخترررررره

بعضی اززخم ها شایدخوب بشه

ولی جاش تاهمیشه دردخواهدکرد

 

نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۲ ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1402 ساعت: 11:58

حالاچندساله ازجریان منواون دختره میگذره ...اون یه روزی دست ازپادرازتربرگشتولی من دیگ اون آدم سابق نبودمخیلی سعی کردهمه چیودرست کنهولی شدنی نبود...ازش گذشتمخیلی خاطرات خوبی باهاش داشتمولی خاطرات تلخش نامردی هاش بی معرفتیش هاش بقدری سنگین بودک برام غیرقابل تحمل بود.به زورروانپزشک وقرص اعصاب قیدشوزده بودم ولی بازبرگشت ومن نتونستم مقاومت کنم بهش فرصت دادم چندماهیبوددرست تواوج اعتمادم یهوزدزیرهمه چیمن موندم ویه مشت سوال؟؟؟؟رفت پی زندگیش اینبارخیلی جدی تریکسال کلانبوددوباره برگشت ک منوببخشبهش گفتم من توروهمون یکسال پیش بخشیدم فقط هرگزخودمونمیتونم ببخشمک چرا بازیچه ی دست توشدمچرا بهت بهادادمچرابازبهت فرصت دادمچرا تمومش نکردماینبارمن رفتم وترکش کردم ازهرجابلاکشمیکردم ازجای دیگ می اومدولی من دیگ خااااامش نمیشدماین بازی ۲سال ادامه داشتتاک تموم شد...اگرب گذشته برمیگشتم هرگزاین دختروتوزندگیم راه نمیدادممن بعداون ب هیچکس دیگ بااون شدت علاقه مندنشدم ...زمانیک باهاش آشناشدم ۲۱سالم بودزماینک گذاشت رفت ۲۷سالم بودزمانیک برگشت وبازرفت ۳۲سالم بودوالان ۳۷سالمه....میبینی یه عمرپاش گذاشتم اون ب هواییه زندگی بهتربایه ادم بهترمنوگذاشت زیرپاش آخرشم ب هیچی نرسیدولی من خداروشکرمیکنم ازسال ۹۷ک کلانیستش زندگی عقب افتاده ی خودموتاحدودی جبران کردمب زورقسط وام وبدهی الان همه چی دارمولی دلم هرگزباروزگارصاف نمیشهاینم پایان ماجرای علیرضا   نوشته شده توسط علیرضا در پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۲ ساعت 10:48 موضوع | لینک ثابت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 14:56

کاش یکی ازراه میرسید تا،تمام ناتمام های زندگی روتموم میکرد....

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 14:56

یه روزی میرسه که توهم مثل من،تموم میشی

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 14:56

دلخوشی که داشته باشی تمام غصه های دنیابرات قابل تحمل میشه

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1402 ساعت: 16:12

رفتم بیرون کارداشتم موقع برگشت یه مسافر

زدم لعنتیییییییی مثل برف سفیدبود

موقع پیاده شدن ازپشت سرنگاش کردم

جیگرررم خون شد

 

نوشته شده توسط علیرضا در جمعه ۱۹ آبان ۱۴۰۲ ساعت 22:37 موضوع | لینک ثابت

برچسب: نویسنده: مبین توکلی تاريخ: چهارشنبه 1 آذر 1402 ساعت: 12:43

صفحه بندی